به وب سایت ستاد یادمان ایثار خوش آمدید

حاج حسین یکتا

خاطره اعزام به جبهه

هنگامیکه بنده وارد جبهه شدم کلاس اول دبیرستان بودم و در سال 59 که جنگ شروع شد ما سوم راهنمایی بودیم و وقتی برای رفتن به جبهه به سپاه مراجعه کردم برای اعزام به جبهه من را راه ندادند و گفتند ” برای رفتن به جبهه 2 سال سنت کم است ” بنده متولد سال 46 هستم و آنها برای اعزام به جبهه گفتند که من باید متولد 44 بودم تا میتوانستم بروم جبهه.

بنده نیز با خودم فکر کردم که خب این که کاری ندارد ما دم 6 را میکشیم پایین و میکنیمش 4 تا دیگر برای رفتن به جبهه مشکلی نداشته باشیم.با هزار بدبختی رفتیم شناسنامه را تک زدیم و چون در آن زمان امکاناتی مثل فتو شاپ واسکن و … نبود ما با خودکار روی خود شناسنامه این کار را انجام دادیم. بعدش خیلی خوشحال به سپاه قم مراجعه کردیم تا برای اعزام به جبهه اقدام کنیم.وقتی شناسنامه را به بسیجی که ثبت نام را انجام میداد دادم ؛ او نگاهی به شناسنامه انداخت و بهم گفت :کور خوندی! بنده با تعجب پرسیدم : یعنی چی ؟ او در جواب گفت : درسته که سال عددی تولدت را که 46 بود کردی 44؛ اما یادت رفته که حروف آن را درست کنی! خب ما که شناسنامه ندیده بودیم زیرا به علت اینکه در آن زمان امکاناتی مثل کوپن و… میدادند ؛ پدر و مادر ها شناسنامه بچه هایشان را هزار سوراخ پنهان میکردند.

بعد از این قضیه من با جوهر پاک کن به جان شناسنامه افتادم تا خبط قبلی را جبران کنم و این دفعه زدم شناسنامه را سوراخ کردم! حالا با این وضعیت به ما کوپن نمیداند. دل را به دریا زدم و ماجرا را به پدرم گفتم و او نیز رفت و دوباره برای من شناسنامه گرفت.

امام با وجود این قضیه من همچنان میخواستم بروم جبهه.در آن زمان در کلاس سوم راهنمایی انتخاب رشته انجام میگرفت.

و من چون از ضریب هوشی بالایی برخوردار بودم به جای رشته هایی مثل ادبیات و ریاضی فیزیک و تجربی و اقتصاد و… در رشته خدمات آن هم بهداشت قبول شدم. ما یک کتاب قطور امدادگری داشتیم که در آن زمان تدریس میشد و آن را دست گرفتیم و دوباره رفتیم سپاه. بالاخره قبول کردن از کلاس های دبیرستان که 4 کلاس بود ، از هر کدام 10 نفر را به جبهه برای امدادگری بفرستند. قرار شد پس فردا مراجعه کنیم و به جبهه اعزام بشویم. پس فردا بعد از وداع با خانواده و کلی ماجرا ما رفتیم که برویم جبهه که یه دفعه به ما گفتند : کجا برادر؟ گفتم : آقا ما قرار هست بریم جبهه!

آن برادر سپاهی به ما گفت : نخیر برادر باید بروید دوره امدادگری ببینید!

چشمتان روز بد نبیند.ما را فرستادن بیمارستان آیة الله گلپایگانی قم برای دیدن دوره امدادگری! کلی برایمان دوره ارتوپدی و فلان و بهمان گذاشتند و 10 روز ما را در این دوره نگه داشتند. بعدش گفتند بروید پس فردا بیایید سپاه قم!

ما دوباره به خانه برگشتیم و باز هم بعد کلی وداع و گریه مادر و… رفتیم سپاه برای رفتن به جبهه.

اینبار نیز گفتند :خب خدا را شکر دوره تئوری امدادگری را گذراندید و الان نوبت دوره عملی امدادگری میباشد!

برای همین ما را فرستادند توی اورژانس بیمارستان نکویی قم! حالا ما هر روز کلی جنازه و مرده در اورژانس میدیدیم و شب از ترس در خانه نمیتوانستیم بخوابیم. خب بالاخرا تا آنوقت ما جنازه از نزدیک ندیده بودیم! حالا مادر ما میپرسید مشکلی داری؟ و من در حالیکه تا صبح نمیتوانستم بخوابم اما منکر هر گونه مشکلی میشدم!

بالاخره با هزار بدبختی این دوره را نیز گذراندم و بعد از اتمام آن ، به ما گفتند که پس فردا بیایید سپاه.

ما باز هم به خانه برگشتیم و باز هم مراسم وداع و خداحافظی و گریه و…را از سر گذراندیم و رفتیم مقر سپاه.

وقتی به آنجا رسیدیم به ما گفتند: باید بروید دوره ببینید! ما که دیگر داشت طاقتمان تمام میشد پرسدیم : بابا جون ؛ بازم چه دوره ای باید ببینیم؟ گفتند : اینبار نوبت دوره میدانی است!

با تقسیم شدن بچه ها ، بنده نیز افتادم در قسمت تزریقات و آمپول زنی!

یک روپوش زاقارتی تن ما کرده بودند که به تن من که یه بچه اول دبیرستانی بودم گریه میکرد.حالا من در دوره های قبلی آمپول زده بودم اما نه به انسان بلکه به متکا و بالش زده!

حالا از شانس من اولین نفری که برای آمپول زدن پیش من آمد یک پیرمرد افغانی بود.وقتی آمپولش را برای تزریق ازش گرفتم دیدم که پنی سیلین است با آنهمه تست و حساسیت مخصوص این آمپول ها!

او را پشت پرده فرستادم تا نفهمد که من چکار میخواهم بکنم.در آن زمان آب مقطر در شیشه بود و سرنگ ها یکبار مصرف نبود. خلاصه مطلب اینکه این سرنگ انقد بزرگ بود که در دست من جا نمیشد! بعد از هواگیری آمپول ، رفتم سراغ پیرمرد و با خواندن انواع و اقسام ادعیه و زیارات و هزار زحمت آمپول را به وی زدم که تازه مشکل اساسی من شروع شد! هر چی فشار دادم دیدم که محتویات آمپول خالی نمیشود! از شانس من این پودر با چیزهایی که من در آن قاطی کرده بودم درون آمپول خشک شده بود و من اشتباه کرده بودم که هواگیری را دور تر از بیمار انجام داده بودم. حالا جبهه رفتن من در گرو خالی شدن محتویات این آمپول بود! در این اوضاع من دو انگشت شصت خود را روی آمپول گذاشتم و فشار دادم و از شانس من سوزن از آمپول جدا شد و همه محتویات آن خالی شد!پیرمرد افغانی هم احساس سردی میکرد!من بعد پاک کردن پیرمرد ، به سراغ پرستار رفتم و با تعریف کردن ماجرا ، از او خواهش کردم به پاسدار مسئول ما چیزی نگوید که خدای نکردن این ماجرا باعث نرفتن من به جبهه نشود!

بالاخره با کلی دردسر و ماجرا بنده به عنوان یک آمپول زن ماهر و مجرب به جبهه اعزام شدم