به وب سایت ستاد یادمان ایثار خوش آمدید

پدر از فرزند می گوید

پدر شهیدان زين الدين درباره چگونگی اطلاع از خبر شهادت فرزندانش مي گوید:

 

ابتدا به من گفتند:«‌مجيد» مجروح شده است، بياييد، برويم بيمارستان. ما سوار ماشین شدیم، بعد گفتند، عکس «‌ مجید» را مي خواهیم، تا گفتند عکس را مي خواهیم، نفهمیدم كه شهید شده، گفتم:« انا الله و انا اليه راجعون» . برگشتیم در خانه و من داخل شدم و با يك سیاستی به حاج خانم گفتم: يك عکس مجید را مي خواهیم پیدا كنيم و دم  دست داشته باشیم؛ امشب براي ما مهمان مي آید، اینها يك دختر دارند مي خواهم این عکس را نشان او بدهی تا بعدا به خواستگاری برويم. تمام آلبومها و هر جايی كه احتمال داشت را گشتیم، هیچ عكسي را پیدا نکردیم،‌ در سفر آخرش، همه عکسها را خودش جمع كرده بود. در آخر روي دیپلمش يك عکس بود ما آن را برداشتیم. این كارها را به آنها دادم، آنها دور زدند تا مرا میدان شهدا پیدا کنند و بروند، توي راه گفتند: اگر این «‌ مجید» نباشد و « مهدی » باشد، شما برايتان فرقی مي كند. من گفتم : «‌انا الله و انا اليه راجعون» ….

به خانه برگشتم، به تدریج خبر شهادت «‌مجيد» را دادم. دو روز بود كه تلفن ما را قطع كرده بودند، معلوم بود تلفن ما را قطع كرده اند تا این خبر، ناگهانی به ما نرسد، گفتیم: بياييد تلفن ما را وصل كنيد و آمدند تلفن را وصل کردند. با شهرستان تماس گرفتیم و به فامیلها خبر دادیم، ولی گفتیم: حاج خانم فقط خبر« مجید» را مي داند. شب خانه ما شلوغ شد وخيلي ها آمدند و آخر شب، كم كم رفتند و ما دوباره تنها شدیم. من خسته شده بودم، مي دانستم الان دوباره افرادی مي آیند، این بود كه توي اتاق مشغول استراحت شدم، همین طور كه خوابیده بودم، صداي ضربان قلبم را مي شنیدم، يك چنین حالتی داشتم. حاج خانم هم بي تابي مي كرد و نمي گذاشت آرام بگيريم. من همین طور بلند، طوری كه حاج خانم بشنود دعا کردم گفتم:«‌ خدایا جاي این را به ما نشان بده تا ما آرام بگيريم» این کلام من خيلي اثر داشت، مثل این كه همانجا مستجاب شد، حاج خانم آرام شد و من هم خوابم برد…

صبح خانم « آقا مهدی » آمد، شروع كرد به گريه، او گريه كرد و ما گريه كرديم، حاج خانم گفت: « چه خبر؟‌ چرا به من نمي گوييد؟ »‌ آن موقع بود كه فهمید، « آقا مهدی» هم شهید شده است.

عصر هم ، جنازه ها را آوردند، ما و حاج خانم به سرد خانه رفتیم و جنازه ها را دیدیم. صبح روز بعد،‌شستيم، کفن نو كرديم،‌كفن کربلا آورده بودیم براي خودمان، پوشانديم به پسرهايمان. و اینچنین در 29/8/1363 به درجه رفیع شهادت نائل شدند.

 باغ ارغوان

تو بالا مي روي،‌بالا

تو را هرگز نفهمیدند تو را ای سوره ياسين

نه ابرو باد پاييزي نه باران های فروردین

تو رفتی و به دنبالت غمی روئید در جانم

پس از تو مي کشم با خود دلي خسته، سري سنگین

براي آنکه برگردی به سمت سبز نخلستان

تمام آسمان آنشب دعا مي خواند و من، آمین

خلاصه مي شود در تو، بهارستاني ا ز غیرت

كه ا ز عطر حضورت شد فضای شهر عطر آگین

تو ای بالانشين! امشب مرا با خود ببر، اما

تو بالا مي رود بالا، و من پايين تر از پايين

هنوزم شعله مي بارد به دامان غزل هايم

غم هجر جهان آرا، تب اندوه زين الدين

                                                                              عبدالرحیم سعیدی راد

 فصل کوتاه

مي نهم پاي در ركابي سرخ

مي روم سمت انتخابی سرخ

پرسش تشنه حسيني را

حنجرم مي دهد جوابی سرخ

با فلق نسبتی ست این دل را

مي روم سمت آفتابی سرخ

مرگ من زخم مي زند بر شب مثل افتادن شهابي سرخ

عاقبت روي بستری از خون

مي روم مي روم به خوابی سرخ

آي ! تعبیر عمر من این است

فصل کوتاهی از كتابي سرخ

حسین عبدی

 يك فرشته بفرستید

ای تبسم آبی سبز پوش عليين

از بهشت مي آيي پیش ما كمي بنشين

ای برادر طوفان، در تو نوحه مي خوانند

بادهای آبان ماه، ابرهای فروردین

این كه گريه مي خندد از تبار یعقوب است

آن دو غیرت نایاب يوسفند و بنيامين

آن دو آشنا هر يك شعله ای دگر بودند

آفتاب يعني آن، ماهتاب يعني این

صد کلاغ و يك شاهین، رعد و رعد، صف، ياسين

يك فرشته بفرستید، ماه رفته روي مین

بعد از این در این بازار ضرب عشق بايد زد

هم به نام خرازي هم به نام زين الدين

عليرضا قزوه

 سر نهاديم به مهر تو

« اي سفر كرده كه صدقافله دل مانده به راهت»

آتش افروخته در خرمن جان برق نگاهت

كيستي، كيستي، اي مرد كه در عرصه پيكار

سر به فرمان تو دارند همه ، خيل سپاهت

تو كدام آيتي از زمره آيات الهي

كه بود جرم تو مردانگي و عشق گناهت

« عاشقي شیوه مردان الهي است، ازين رو»

جگر سوخته و سينه مجروح گواهت

نقش روي تو كند جلوه در آيينه افاق

صبح دولت بدميد از نفس گرم پگاهت

زينت دين خداوندي و آيينه ايثار

ننشسته است دمي گرد تعلق به كلاهت

وقت رفتن پدرت بوسه به روي تو زد و گفت

قدري آهسته برو. اي كه خدا پشت و پناهت

مادر شير دلت چوناكه ترا غرقه به خون ديد

گفت نازم به قد سرو تو و چشم سياهت

چه شد يك نظر از مهر كني جانب مادر

تا مگر زنده شود از نگه گاه به گاهت

گرچه رفتي تو، ولي ياد تو در سينه شكوفاست

سر نهاديم به مهر تو و دل بسته به راهت

                                                                                 عباس براتي پور

 سفر نامه باران

سردار كليد به دست باغ شهادت

                                                مروري بر زندگي شهيد مهدي زين الدين

نام بلند مهدي زين الدين در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشيد و هستي     آسماني اش  در خاك تجلي يافت. او در خانواده اي مذهبي، متدين و از پيروان تفكر سرخ شيعي متولد شد و نخستين زمزمه هاي كلام وحي را از حنجره مادرش بانويي مانوس به  قرآن بود به گوش جان شنيد. مادري كه طهارت و وضو را در تمام  اوقات بويژه به وقت شير دادن كودكانش فريضه مي دانست و تهد و اخلاق را قطره قطره و ممزوج با مهر و علاقه مادرانه در وجود فرزندانش جاري مي كرد.

مهدي كودكي با استعداد شد كه نبوغ ذاتي اش او را موفق كرد بي استاد ومعلم، قرائت كتاب آسماني دينش را بياموزد و بي وقفه به اين امر اهتمام كند.

با ورود به دبستان و آغاز زندگي تازه، مهدي اوقات فراغتش را در كتابفروشي پدر          مي گذراند و علاوه بر همراهي و ياري پدر، فرصت مي يافت تا درجهان بي انتها ي كلمات و انديشه ها قدم بگذارد و پرسش هاي بي پايانش را پاسخهايي گوناگون بيابد.

آشنايي مهدي با شهيد بزرگوار و عارف ارزشمند انقلاب آيت الله مدني نيز به همين دوره باز مي گردد. مهدي رشد مذهبي و غناي فكري خود را مديون و مرهون موانست و تاثير پذيري آز آن عزيز ارجمند اعلام مي كرد. از سويي مبارزات پدر و فعاليت هاي سياسي او، فرزندان و بويژه مهدي را در كشمكش حوادث و وقايع روز مي گذاشت. اين آشنايي با اوضاع سياسي سبب شد تا مهدي در دومين تبعيد پدر به « سقز»، فعالانه وارد ميدان شود و در غياب او در خرم آباد مبارزات را دنبال كند.

او كه به دليل نپذيرفتن شركت اجباري در حزب رستاخيز از دبيرستان اخراج شده بود، با تغيير رشته و علي رغم تنگنا و فشار سياسي تحصيل را ادامه داد و رتبه چهارم را در ميان پذيرفته شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اما با تبعيد پدر به سقز از ادامه تحصيل منصرف شد به شكل جدي تري فعاليت مبارزاتي را پي گرفت. پدر پس از زماني كوتاه به اقليد فارس تبعيد شد و دور از خانواده مدتي را در آن جا گذراند. با شروع مبارزات مردمي سال 56 پدر مخفيانه به قم رفت و خانواده را نيز منتقل كرد. از آن پس مهدي به همراه پدر و جمعي ديگر در ساماندهي و پيش بردن انقلاب در شهر قم تلاشها ي بسياري كردند و خون دلهاي فراواني خوردند.

 پس از پيروزي انقلاب اسلامي

با به ثمر رسيدن تلاش هاي جمعي و پيروزي انقلاب، مهدي ابتدا به جهاد سازندگي رفت و سپس با تشكيل سپاه پاسداران به اين نهاد پيوست. ايشان ابتدا در قسمت پذيرش شروع به كار كرد و سپس با عنوان مسوول اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران قم فعاليت هاي خود را ادامه داد.

اين مسووليت مقارن توطئه هاي پيچيده و پي در پي ضد انقلاب بود كه او با توانايي، خلاقيت و مديريت بالايي كه داشت به بهترين شكل ممكن آنها را از سرگذراند و اين مرحله بحراني فعاليت سياسي را طي كرد.

  آقا مهدي و دفاع مقدس

هنوز نخستين شعله هاي جنگ تحميلي بر افروخته نشده بود كه آقا مهدي با طي دوره آموزش كوتاه مدت نظامي همراه با گروه صد نفره عازم جبهه هاي نبرد شد و نخستين تجربه رويارويي مستقيم با دشمن را پشت سر گذاشت.

در مدت كوتاهي او مسير مسووليت شناسايي يگانهاي رزمي تا ا طلاعات و عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد و سپس پذيرش مسووليت اطلاعات و عمليات قرارگاه نصر را به سرعت و به مدد استعداد و لياقت هاي غير قابل انكار خود طي كرد و به واسطه ارايه جلوه هايي از ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت،‌ در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ 17 علي بن ابي طالب (‌ع ) ( كه بعدها به لشگر توسعه يافت)‌ انتخاب گرديد.

سردار سرلشگر مهدي زين الدين با افتخار و سربلندي توانست با رهبري هوشيارانه و با سرمايه گذاري از وقت، توان رزمي و سرانجام جان خود در عمليات هاي رمضان، محرم ، والفجر، مقدماتي، والفجر 3و4 به عنوان فرمانده يك يگان قابل اعتماد ، پر توان و خط شكن حضور يابد و نقش حساسي و موفقي را ايفا كند.

علاوه بر اين، صبر، استقامت و مقاومت جانانه لشكر علي بن ابي طالب ( ع ) در عمليات خيبر همواره زبانزد فرماندهان عالي رتبه و نمونه اي از در آميختگي تجربيات جنگي و برورداري از ايمان و بنيه اعتقادي بوده است.

شهيد مهردي زين الدين به همراه لشكرسربلند 17 در حالي در عمليات خيبر مقاومت كرد و باعث حفظ  جزاير جنوبي « مجنون» شد كه دشمن علاوه بر تدارك حملات بي وقفه از هوا و زمين و استفاده از هواپيماهاي «‌ توپولف» و «ميگ» و بمبهاي شيمياي يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ نيز به اين منطقه محدود شليك كرده بود.

شهيد زين الدين در طول سالهاي پر التهاب دفاع مقدس و در ازدحام مسووليت ها و مشغله هاي عملياتي و نظامي، لحظه اي از تهذيب نفس و عمل به مستحبات غافل نبود و اعتقاد داشت« جبهه هاي نبرد مكاني مقدس است و انسان در اين مكان بايد به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود و عملا به ديگران مي آموخت كه به خدا تقرب پيدا كند» او همواره با وضو بود وعملا به ديگران مي آموخت كه با تاني و اهل نماز اول وقت و تلاوت مداوم قرآن باشند. ايشان علاقه خاصي به رسيدگي بي واسطه و شخصي به مسائل و مشكلات نيروهاي تحت امر خود داشت و هرگز تيپ ها و گردانها و گروهان هايش را براي عمليات به منطقه اي كه خود قدم زدن و شناسايي آن را تجربه نكرده بود وارد  نمي كرد.

سردار سرلشگر شهيد مهدي زين الدين در آبان ماه سال 1363 در حالي كه به همراه برادرش مجيد ‌_ مسوول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشگر علي ابن ابي طالب _ براي شناسايي منطقه عملياتي از باختران به سمت سردشت در حال حركت بود، با ضد انقلاب منطقه درگير مي شود و پس از سالهاي طولاني انتظار كليد باغ شهادت را مي يابد و مشتاقانه به سرزمين هاي ملكوتي آسمان هفتم بال مي گشايد.

 برگ آخر

وصيت نامه پاسدار مهدي زين الدين

 بسمه تعالي

در اين وصيت نامه فقط مقدار بدهكاري و بستانكارها را جهت مشخص شدن براي بازماندگان و پيگيري آنها مي نويسم به انضمام ماسائل شرعي .

1-     مسائل شرعي

الف) نماز: به نظرم نمي آيد نمازي بدهكار باشم ولي مواقعي از اوان ممكن است صحيح نخوانده باشم لذا از يك سال نماز ضروري است خوانده شود.

ب) روزه: تعداد 190 روزه قرضي دارم و نتوانسته ا م بگيرم

پ)‌ خمس: 35 هزار ريال به دفتر آيت الله پسنديده بدهكارم

ت ) حق الناس : واي از آتش جهنم و عالم برزخ، خداوند عالم بصير است .

2-     ماديات

الف) بدهكاري ها

1- مبلغ 60 هزار ريال به صندوق طرح و عمليات ستاد مركزي بدهكارم البته قبض مبلغ 200 هزار ريال است ولي مبلغ 60 هزار ريال بدهي بنده است و 70 هزار ريال بدهي برادر شهيد علي پور فرمانده نيروي زميني سپاه و 70 هزار ريال بدهي برادر مهدي كياني كه رشيد او را مي شناسد.

2- وام يك ميليون ريالي از ستاد منطقه يك گرفته ام كه ماهيانه بيست هزار ريال بايد بدهم از اين مبلغ 1750 تومان حق مسكن را سپاه مي دهد و 250 تومان از حقوقم كسر نمايند.

3- 5 هزار ريال به آقاي مهجور( ستاد لشگر) پول نقد بدهكارم پرداخت شد توسط درگاهي

 ب) بستانكاري ها:

1- مبلغ 75 هزار ريال رهن منزل كه به آقاي رحمان توفيقي جهت منزل مسكوني داده بودم طلبكارم اين منزل را به مدت يك سال اجاره نمودم به اتفاق آقاي رحمان توفيقي كه ما در طبقه بالا ورحمان در طبقه پايين زندگي مي كرديم و ظاهرا شهيد حسن باقري از طريق آقاي استادان منزل را از شخصي به نام معاضدي( صاحب اصلي خانه ) اجاره كرده بودند ولي نامبرده يك سال است كه مبلغ فوق را مستردد ننموده است.

2-مقداري پول هم كه مبلغ آن را نمي دانم ( يادم نيست ) دست پدرم داشته ام و مقداري هم مجددا به پدرم داده ام جهت بدهي هاي پدرم براي خانه اي كه خريده بود تا ما در آن زندگي كنيم ولي خانه متعلق به پدرم مي باشد و من فقط مبلغ فوق و يكصد هزار تومان وام مندرج در بند « 2 »‌  بدهكاري ها را از مبلغ 730 هزار تومان وجه بابت خانه مسكوني كه پدرم خريده بوده است را داده ام كه در صورت مرگ من و فروش خانه مستدعي است باقي مانده را به سپاه برگردانده و طلبكاري من از پدرم را به همسر و فرزندم بدهيد و باقي مانده پول خانه هم طبيعتا به پدرم مي رسد.

مطلب ديگري به نظرم نمي رسد. اگر كسي مراجعه كرد با توجه به وضعيت من اقدام نمايند.

مهدي زين الدين

13/1/63

  بر موج خاطرات

زمين و آسمان پر جمعيت

بي دوست

از هنگامي كه حكم ماموريت را به دستم دادند ديگر دل توي دلم نبود. احساس عجيبي داشتم؛ حالتي مابين دلهره و اشتياق.

نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا نگران. پس با ترديد و تامل روي به منطقه مورد ماموريت نهادم. بعد از سه روز سرگرداني  در بيابانهاي « عين خوش» ، « دشت عباس » و « رقابيه» به ارتفاعات « ميشداغ » رسيدم.

ديگر رمقي در زانوانم نمانده بود. نشستم و نفسي تازه كردم، و در سكوت دشت به آينده مبهم خويش خيره شدم. دوباره و چند باره صحنه رو به رو شدن با فرمانده لشگر را در خيالم مرور كردم. گاه بر خودم و بر اين تقلاي بي سرانجام مي خنديدم و باز من بودم وراهي صعب كه در انتظار گامهاي خسته ام خميازه مي كشيد.

سرم داغ شده بود. پشتم تير مي كشيد و چشمانم از هرم آفتاب مي سوخت كه از ارتفاعات نفسگير ميشداغ نيز گذشتم. حالا  به دشت وسيع و پر دامنه ديگري رسيده بودم كه انتهايش را جنگل  امغر» هاشور مي زد؛ درست در خط مرزي ايران و عراق .

همين طور كه محو تماشاي اين منظره چشم نواز بودم، در گوشه اي از دشت، چشمم به چادرهاي افراشته قامتي افتاد كه گويي با درختان آن جنگل عظيم در ايستادگي رقابت داشتند. چادرهايي صميمي و تو در تو. بي اختيار به ياد روز عاشورا افتادم، به ياد خيمه هاي غريبي كه بر ساحل فرات در حصار نيزه ها، عطش را له له م زدند. آه، خداي من! بالاخره رسيدم؛ لشگر 17 علي بن ابي طالب ( ع) !

شوقمند و بي قرار سرازير شدم، و بي آنكه براي آخرين بار درس ديدار با فرمانده لشگر را مرور كنم، خود را همسايه آن چادرهاي سربلند يافتم. از پيري جوانبخت كه برف گذشت ايام و نور ايمان بر نورانيت چهره اش افزوده بود سراغ ستاد فرماندهي و مهدي زين الدين را گرفتم.

او، مهربان در آغوش كشيد و پدرانه نوازشم نمود. و آن گاه كه از ماموريتم مطلع شد، تا چادر فرماندهي همراهيم كرد و خود بازگشت.

آقا مهدي در ميانه چادر ايستاده بود، نگاهش كه به نگاهم نشست، سلام كردم و گفتم: آسودي هستم. مسوول جديد تبليغات … ! هنوز ته مانده سخنم را مزمزه مي كردم كه شهيد زين الدين، شيرين، لبخندي زد و رو به شهيد اسماعيل صادقي كرد وگفت : به به ! اين هم از تبليغات، حالا خيالت راحت شد؟!

بعد خود به پيشوازم آمد. دستم را به گرمي فشرد و در كنار خودنشاند. چه احساس خوشي داشتم. انگار رگ و ريشه خستگي و دلهره از دل و جانم كنده شده بود، با همان اولين لبند آقا مهدي او آنقدر صميمي با من شروع كرد به خوش و بش كه من از همان لحظه آغازين ديدار، شيفته خلق كريمش شدم.

ادب و اخلاص وايمانش چنان مرا گرفت كه در دل با خود عهد بستم، تا هستم هر روز كودك دل را به درس آدابش بنشانم و از سايه سار صفايش يك لحظه غافل نمانم.

در دلم بود

كه بي دوست نمانم هرگز

چه توان كرد

كه سعي من و  دل

باطل بود!

اسلحه و تسبيح

حسين رجب زاده

قبل از شروع عمليات والفجر چهار عازم منطقه شديم و به تجربه در خاك زيستن، چادرها را سرپا كرديم. شبي برادر زين الدين با يكي دو تاي ديگر براي شناسايي منطقه آمده بودند توي چادر ما استراحت مي كردند. من خواب بودم كه رسيدند. خبري از آمدنشان نداشتم. داخل چادر هم خيلي تاريك بود. چهره ها به خوبي تشخيص داده نمي شد. بالاخره بيدار شدم. رفتم سرپست .

مدتي گذشت . خواب و خستگي امانم را بريده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتي كه مي گويند شيريني يك چرت خوابيدن در آن با كيف يك عمر بيداري برابري    مي كند؛  يعني ساعت دو تا چهار نيمه شب!

لحظات به كندي مي گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ            « ناصري‌ » كه بايد پست بعدي را تحويل مي گرفت. تكانش دادم . بيدار كه شد، گفتم:    « ناصري! نوبت توست ، برو سر پست !»  

بعد اسلحه را گذاشتم روي پايش. او هم بدون اينكه چيزي بگويد، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابيدم.

چشمم تازه گرم شده بود كه يكهو ديدم يكي به شدت تكانم مي دهد.

-   رجب زاده! رجب زاده!

-   به زحمت چشم باز كردم.

-   ها …. چيه ؟!

ناصري سراسيمه گفت:

- كي سر پسته ؟!

-  مگه خودت نيستي؟!

-  نه! تو كه بيدارم نكردي!

با تعجب گفتم: «‌پس اون كي بود كه بیدارش كردم؟! »

ناصري نگاه كرد به جاي خالي آقا مهدي. گفت: « فرمانده لشگر !»

حسابي گيج شده بودم. بلند شدم، نشستم.

-  جدي ميگي؟!

-   آره!

چشمانم بشدت مي سوخت. با نا باوري از چادر زديم بيرون. راست مي گفت . خود آقا مهدي بود. يك دستش اسلحه بود، دست ديگرش تسبيح. ذكر مي گفت. تا متوجه مان شد، سلام كرد. زبانمان از جالت بند آمده و بود. ناصري اصرار كرد اسلحه را ازش بگيرد. نپذيرفت. گفت :‌  «‌ من كار دارم،‌مي خواهم اينجا باشم! »‌

مثل پدري مهربان نواختمان و فرستاد سمت چادر. بعد خودش تا اذان صبح به جاي ناصري پست داد.

لوح محفوظ الهي

سردار رحيم صفوي

ايشان انسان بسيار دقيق و متعصبي بود و تا اطمينان نداشت كه شايستگي و لياقت، هم در بعد ايمان و اعتقاد و هم در بعد داشتن توانايي  آن مسووليت در شخص وجود دارد يا نه، به كسي مسووليت واگذار نمي كرد. ايشان اعتقاد داشت آن فرمانده گرداني كه جان سيصد نفر سپاهي و بسيجي را به وي مي دهند، بايد اين توانايي را داشته باشد كه اين گردان را چگونه در عمليات شركت دهد كه بيشترين پيروزي را به دست آورده و كمترين شهيد را بدهد. ايشان در انتخاب مسوولين لشگر عنايت و دقت بسيار داشت و جوانب مختلف كار را مي سنجيد.

شهيد زين الدين يك انسان خود ساخته بود، ايشان واقعا قبل ا ز اينكه لشگر 17 را بسازد، خودش را ساخته بود. انصافا يك انسان متقي بود. يك انساني كه خداوند او را هدايت كرده بود و با آن حالت تعبد و پيوستگي كه با خدا داشت، واقعا ما را تحت تاثير قرار مي داد.

روزي امام بزرگوار در جلسه اي به ما فرمودند كه اسما شهداي شما از قبل در لوح محفوظ الهي ثبت  شده ا ست كه اينان خواهند آمد و از اسلام و قرآن دفاع خواهند كرد.

و بحق كه شهيد زين الدين از جمله افرادي بود كه خداوند ايشان را انتخاب كرده بود كه در اين مقطع از تاريخ اسلام و حكومت اسلامي بيايد و اين گونه از ملت مظلوم ما دفاع كند و ايشان را در بيرون راندن دشمنان از خاك ميهن اسلامي ياري كرده و در نهايت به رضاي خداوند تن داده و پاداش خود را به صورت شهادت از خداوند دریافت كند.

 چيزي به رنگ عصمت

پدر شهيد مهدي و مجيد زين الدين

 

با اين كه 10 سال از شهادت« مهدي» و « مجيد» مي گذرد، و من در اين مدت مديد بارها با دلم نشستم و به خاطرات گذشته بازگشتم، تا مگر گناهي، خطايي از اينها به ياد بياورم چيزي نيافتم.

نمي خواهم بگويم آنها معصوم بودند،نه، ولي من كه پدرشان هستم، به خدايي خدا، گناهي از اينها سراغ ندارم!

عرض تسليت

محمد خامه يار

« خبر» بسيار سهمگين بود. سنگينيش شانه هاي طاقت لشگر هفده علي بن ابي    طالب (‌ع ) را در هم شكسته بود.        

صداي گريه از هر سو بلند بود. جمعي ديوانه وار بر سرو سينه مي زدند، اشك مي ريختند. چادرهاي سوگوار به نخلهاي ماتمي مي مانست كه در هجوم هرزه بادهاي پريشان سرخم كرده باشند.

شب كه از راه رسيد، سفره هاي غذا از اشك، آه و ناله پر شد. بغضهاي منفجر، آرامش شبانه لشگر را از آن خود كرد.

باور كردني نبود! كاش مرگ، ما را پيش از اين در ربوده بود!

ثانيه ها به كندي قرنهاي انتظار مي گذشت. شب، ميل ماندن داشت .

خواب از چشمهاي خيس نوحه گر گريخته بود…

صبح از گرد راه رسيد. نماز بچه ها در بغض، قامت مي بست و 2 در اشك سفره هاي نان ، اشك و چاي پهن بود؛ كسي چيزي نخورد.

نا گاه صداي هلي كوپتري در فضاي مقر پيچيد . بچه ها، سوگوارانه از چادرها و اتاقها بيرون زدند. هلي كوپتر نشست.

غبار عليظي برخاست، چرخي زد و آرام گرفت.

همه به سمت هلي كوپتر دويدند. صداي « صل علي محمد، آقا مهدي خوش آمد» تمام فضا را پر كرد.

دسته هاي سياهپوش اشك درد و سوي چشمها صف بسته بود. در گشوده شد؛ سردار   « رحيم  صفوي »‌ براي عرض تسليت آمده بود!

زمين و آسمان پر جمعيت

سيد مجتبي نور بخش

دوستي تعريف مي كرد سه روز قبل از شهادت شهيدان« مجيد و مهدي زين الدين» يكي از بستگان ما در عالم رویا مي بيند كه در صحن و آسمان حرم مطهر حضرت معصومه ( س) جمعيت زيادي اجتماع كرده اند. شگفت زده مي شود.

همين طور كه با ناباوري نگاه مي كرد، يكي از بستگانشان را كه به رحمت خدا رفته بود مي بيند. از او مي پرسد: « فلاني! چه خبره؟ اين همه مردم براي چي جمع شده اند؟!»

مي گويد: « مگر نمي داني ، جنازه شهيد زين الدين را دارند مي آوردند!»

تعريف مي كند كه در همين لحظه از خواب پريدم. نمي دانستم زين الدين كيست. آيا اصلا چنين اسمي وجود خارجي دارد يا نه؟ براي اينكه اين اسم از ذهنم نرود، آن را نوشتم روي يك تكه كاغذ. صبح كه شد، رفتم دنبال تحقيق مطلب؛ گفتند: » زين الدين، فرمانده لشگر هفده علي بن ابي طالب ( ع ) است. »‌

درست سه روز بعد در شهر اعلام شد مهدي زين الدين به شهادت رسيده است!

معناي واقعي تقوا

تيمسار صياد شيرازي

چهره و سيمايش خيلي معصومانه بود. ساده لباس مي پوشيد و آثار خستگي از كار شبانه روزي در چهره وي نمودار بود ولي با اين وجود آثار نشاط و روحيه تداوم ماموريتهاي بيشتر در او هويدا بود. اين روحيه، خستگي كار را محو مي كرد و به فرماندهان مافوقش اين جسارت را مي داد كه در همان حال خستگي به او فرمان بدهند.

اگر بخواهيم در بين فرماندهان چهره اي را به معناي واقعي با تقوي، به مردم معرفي كنيم، يكي از آن فرماندهان، سردار لشگر‌« مهدي زين الدين» بود. خداوند ان شاء الله او را با خوبان محشور كند و عصاره زندگي او براي ادامه دهندگان الهام بخش باشد.

روي زمين عمليات:

سردار احمد فتوحي

در بسياري از مواردكه ما ايشان را درحال پيگيري امور جاري عمليات مي ديديم، متوجه مي شديم كه به دليل كمبود شديد خواب و استراحت، كنار دست راننده، كنار خاكريز، يا در خود روي بي سيم فرماندهي، همين طور كه حركت مي كرد، به خواب رفته است.

هر گاه قرار بود عملياتي انجام شود و در قرارگاه، در مورد مسائل مربوط بدان بحث مي شد، آقا مهدي خيلي با صراحت به من مي گفت: « احمد! من تا روي زمين عملياتي راه نروم، نمي توانم براي مسائل آن تصميم بگيرم. من بايد ا ول زمين، عوارض آن و شرايط جغرافيايي منطقه را ببينم،‌بعد براي بسيجي ها تصمیم بگیرم.»